پیرمرد چشم ما بود.
چشمش را دور دیدند و ناجوانمردانه بر وی تاختند.
...و ما هزارباره بر مظلومیتش گریستیم
اما گرگها خوب بدانند گر پدر مرد....
و ما باز هم اندوه وار به نظاره نشسته ایم
وقتی که اشک دوباره به چشمانمان آمد
برادر خاطرت هست؟
چشمش را دور دیدند و ناجوانمردانه بر وی تاختند.
...و ما هزارباره بر مظلومیتش گریستیم
اما گرگها خوب بدانند گر پدر مرد....
و ما باز هم اندوه وار به نظاره نشسته ایم
وقتی که اشک دوباره به چشمانمان آمد
برادر خاطرت هست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر